آخرین فیلم داریوش مهرجویی حکایت غریبی دارد ، فیلمی که بعد از دعواهای بسیار ، آنقدر از اکران باز ماند تا بالاخره روی پیاده روها اکران شد و دستفروشان شدند آپاراتچی هایش …
پس از این اکران بود که سیل نقدها بر سیبل مهرجویی و سنتوری اش جاری شد . نقدهایی متنوع که فیلم را از عرش تا فرش بالا و پایین می بردند ...
من اما هر دو را در این فیلم دیدم ، هم اوج و هم فرود . هم جسارتی مثال زدنی و گاه صحنه هایی تهوع آور که به طور مختصر و گذرا نگاهی به آن می اندازم .
داستان فیلم را اگر بخواهیم به طور ظاهری ببینیم داستان موزیسینی ست که بر اثر اعتیاد همه چیزش را از دست می دهد ، اما سینما و به طور کلی هنر و یا کلی تر بگویم ارائه ی هر گونه تفکری زمانی که با تنگنا و سانسور مواجه شود گاهاً به ورطه ی ابهام و حرف زدن با کنایه و صحبت در لایه های زیرین و یا ارائه ی سمبلیک می رود تا این سد را دور بزند ( یادم می آید که یکی از اساتید فلسفه می گفت به گمانم بعضی از کتابهای فلسفی را ارشاد چون از درک آن عاجز است مجوز می دهد ) اما در صورت موفقیت با مشکل دیگری مواجه می شود که همانا درک مخاطب از مقصود واقعی آن است که برای مخاطب عام با مطالعات اندک به طور حتم بسیار سخت خواهد بود به خصوص در کشور ما که از لحاظ سواد نظری و بصری متاسفانه در سطح پایینی قرار دارد .
سنتوری نیز خیلی از حرف هایش را با این شیوه می زند ؛ صحنه هایی زیادی را می توان مثال زد که البته برداشت ها هم از آنها زیاد بوده ؛ در ابتدا نام علی که با اصرار ارشاد از نام فیلم حذف شد ، عبایی که همواره بر تن ِ علی است ، خشونتی که در عروسی رخ می دهد ، تقدسی که علی نسبت به ساز دارد ، افتادن هنرمندان به ورطه ی اعتیاد ، مراسم عقد با حضور روحانی ِ عاقد ، ازدواجی که دو طرف پدر و مادری ندارند و یا به عللی غایبند ، حضور علی در خانه ی پدر و مادرش برای طلب ارث، حضور برادرش و درخواستی که علی عاجرانه برای قلم دارد ، دلایل اخراج علی از خانه ، آرامبخش هایی که علی از برادرش طلب می کند ، پسری که پدرش را مجبور به تزریق مواد توسط پدرش می کند ، صاحب خانه ی غول پیکر ی که علی را از خانه بیرون می کند ، لیموی گندیده ای که له می شود ، سازی که علی برای بی خانمان ها می زند و رقص و شادی آنها ، زاری ِ علی در زمان خماری و معتادانی که با او همدردی می کنند و در نهایت ترک اعتیاد و علی که خود را حبس می کند در گریز از دنیای خشن اطرافش .
شاید برداشت های زیادی بتوان از این موارد به گمان ِ من سمبلیک ارائه نمود که البته در مواردی بسیار از این ابهام دور شده و جسورانه حرفش را می زند …
به هر حال من خود را در قامت یک منتقد نمی بینم و تنها چیزهایی را که از فیلم می فهمم یا حتی نمی فهمم اینجا می نویسم تا شاید به دیگران کمکی کنم و یا بالعکس .
اما در لایه ی نمایان ِ سنتوری به دلیل ابهام کمتر ، صحبت بیشتر است و مسلما انتقاد هم بیشتر . که در اینجا هم من مواردی را ذکر می کنم …
ترکیب نامتجانس ِ ساز ِ سنتور با ترکیبی که در فیلم اکثرا استفاده می شود و بالاخص ترکیب ِ نامتجانس سنتور در عروسی . نمایش صحنه های عروسی که مشکل اکثر فیلمسازان ایرانی است که سنتوری هم شامل آن می شود ، صحنه های کنسرت علی سنتوری که این یکی متاسفانه بیشتر مرا به یاد شوهای لس آنجلسی انداخت ، ترسیم چهره ای هرزه ، ولنگار و بسیار بد از هنرمندان ، بازی تکراری و گاها اغراق آمیز گلشیفته فراهانی که امیدوارم این بازیگر توانا اسیر تکرار در نقش هایش نشود ، این تکرار به حدی بود که در صحنه یی که هانیه به رقیب علی شکایت از روزگار می کند احساس کردم مشغول تماشای فیلم ِ بوتیک هستم در صحنه ی روی پل هوایی ، ولی در آن سو بازی درخشان بهرام رادان در فیلم که به حق سیمرغ برایش به ارمفان آورده بود قابل ذکر است که به وضوح در فیلم احساس می شود . در کنار اینها فیلمبرداری رودست ِ فیلم که به نظر من بیشتر آزار دهنده بود تا لازم ، همراه با تدوینی که آن هم گاهی آزار می داد مخاطب را .
در پایان باید ذکر کنم که بنده به عنوان یک مخاطب عام در مورد این فیلم نظر دادم و نه یک منتقد حرفه ای سینما و از راهنمایی و نظرات دوستان نیز استفاده خواهم کرد …
ارسال شده در سینما


